تبليغاتX
عشق زندگي مي آفريند
يكديگر را دوست بداريم ولی از عشق زنجير نسازيم
 
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست

 
كنون اي رهگذر در قلب اين سرماي سرگردان

به جاي گريه بر قبرم بكش با خون دل دستي


كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي
اين قبر اگر چه تاريک است
اگر چه سنگی سياه بر پيشانی دارد
اگر چه وقتی واردش می شوی دلت می گيرد
اگر چه چشمان زيبايت را می آزارد
اگر چه .........
اما آنکه دلش در اين قبر آرميده دوستتان دارد

 

این آخرین پست من در این وبلاک است

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:13  توسط علی چگنی | 

ملتی که تاریخ خود را نمی شناسد ، محكوم به تكرار تاریخ است



جمعه شب گذشته سریال بانمک یوسف پیامبر از یک نکته خیلی خاص برخوردار بود که می توان آنرا به حساب شوخ طبعی و نکته سنجی! کارگردان این کار گذاشت .

قصه از این قرار است که هنگامیکه هورمهوب فرمانده آنخ آتون دستور قلع و قمح معبد آمون را (بدلیل تجاوز سربازان معبد به سیلوهای گندم) گرفت و با سربازانش به آنجا یورش برد ، در همان بحبوحه که دو طرف درگیر بودند و هنوز معبد تسخیر نشده و در دست کاهنان بود ، یکی از کاهنان معبد برای دلگرمی آمون پرستان در جواب به یکی از افرادی که سعی داشت مردم را از حمایت آمون منصرف کند ، با ذکر این جمله تاریخی و دشمن شکن بیان داشت ( نقل به عین جمله ) که :نگران نباشید ، هورمهوب هیچ غلطی نمی تواند بکند!بماند که هورمهوب به راحتی آب خوردن معبد راتسخیر و جمیع کاهنان را بازداشت و سربازانش را هم به درک واصل کرد...
نکته دیگر اینکه یوزارسیف برای نابود کردن کاهنان از باب تحریم با آنان وارد جنگ شد . هرچند که در ابتدای سالهای قحطی کاهنان مقاومت کردند ، اما از سال چهارم به بعد مجبور شدند که با حکومت از در سازش وارد شوند ، چرا که دامنه تحریم بسیار وسیع شده بود. خلاصه که این سریال حاوی نکات فنی و انحرافی فراوانیست که با اندکی توجه می توانیم به آن پی ببریم .

توضیح تکمیلی رو بدم موقعی که خواستن وارد معبد بشن قیر داغ روشون ریختن
جالب اینجا بود مگه نفت کشف شده بود که قیر ازش بگیرن ؟

قیرو ولش کن جالبیش این بود که قیری که نیومدن برای تنوع هم که شده قیر روی زمین بریزن! این جوهری که ریخته شده بود روی زمین خیلی ضایع و تابلو بود!
اگر دقت كنيد هنگاميكه مردم خوشحالي خودشان را نشان ميدهند ودست يا مشت بلند ميكنندبعضي ها الله اكبر ميگويند
این دیگه آخر سوتیه چون زبان آنها عبری بوده و کلمه الله اکبر عربیه
دقت کنید شاید مرگ بر امریکاهم بشنوید
اون 7 سال فراواني زماني بود كه قيمت نفت 160 دلار بود ولي ما به جاي ذخيره كردن رفتيم ميوه وارد كرديم با پولش . وام داديم براي طرح هاي زود بازده ، الكي و بدون كار كارشناسي حقوق باز نشسته ها رو زياد كرديم پول داديم كلي كاغذ ها يك متري چاپ كرديم و كلي نيرو گذاشتيم كه فرم ها ي خانوار پر كنن سيب زميني از پاكستان وارد كرديم تا سيب زميني كار هاي استان مركزي و همدان بدبخت بشن(یکی از روزنامه های کانادا نوشته بود آقای احمدی نژاد باید از یوزارسیف درس عبرت بگیرد زیرا در سالهای فراوانی ونعمت ووقتی قیمت نفت بالا بودبجای ذخیره کردن
 همه ذخایر ارزی را هم با سفرهای استانی به باد داد)
البته تیرهاشون هم جالب بود. یاد تیرکمون بازی های بچگی افتادم که تیر تیرکمون رو با چوب حصیر درست میکردیم و اونقدر سبک بود که تا یک متری بیشتر نمیرفت.
سربازها تیر پرتاپ میکردند ولی تیرهاشون وسط راه برمیگشت
اين سريال بسيار ضعيف توليد شده و فقط پول بيت المال را حرام كردند
 اين سريال فوق لعاده اماتوري هست
ولی در کل حیف 6 میلیارد تومنی که خرج این سریال شد
با این پول چندنفراز جوانان ما می تونستند شغل داشته باشند؟
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:22  توسط علی چگنی | 

نانوا هم جوش شيرين ميزند... بيچاره فرهاد...


روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید:
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
آخوند گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد.
آخوند گفت:
امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم"!

برای اینکه مشکلات مردم حل شود باید کاری کرد تا مردم  به وضع نکبت بار عادت کنند(استراتژی عالی

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:15  توسط علی چگنی | 

اگر بر اثر حادثه بالم شکست باکی نیست

پریدن با این بال شکسته را دوست دارم


عزیزم! امروز روز تولد مریم است.
لطفاً موقع برگشتن، یک عروسک برایش بخر.
مرد یادداشت را دوباره در جیبش گذاشت. .
بعد از جشن تولد که مهمانها رفتند،
مریم مشغول بازی با عروسک جدیدش شد؛
پدر، طوری که کسی نفهمد و در حالی که لبخند می زد، به او گفت:
ولی اصلاً دستخط مامانت رو خوب تقلید نکردی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط علی چگنی | 

هیچ کس حق ندارد از بالا به کسی نگاه کند

مگر اینکه بخواهد دست زمین خورده ای را بگیرد و بلندش کند


با فاميل‌ دور هم‌ نشسته‌ايم‌. پسر جوان‌ در جمع‌ نشسته‌ اما با ما نيست‌. يا با تلفن‌ همراهش‌ حرف‌مي‌زند يا مرتب‌ پيام‌ كوتاه‌ مي‌فرستد. گاهي‌ تبسم‌ مي‌كند، گاهي‌ اخم‌. حركات‌ صورتش‌ مملو از هيجانات‌مختلف‌ است‌ و سريع‌تر از هر ماشين‌ نويسي‌، پيام‌ها را تايپ‌ مي‌كند، بي‌آنكه‌ حتي‌ به‌ صفحه‌ كليدموبايلش‌ نگاه‌ كند. چند ثانيه‌ يك‌ بار صداي‌ دريافت‌ پيامك‌ او موزيك‌ متن‌ مجلس‌ ما شده‌. بزرگ‌ترها مشغول‌ مهيا كردن‌سفره‌ شامند و با هم‌ حرف‌ مي‌زنند. كنجكاوانه‌ از او مي‌پرسم‌: كيه‌؟ قضيه‌ جديه‌؟
مي‌گويد: «نه‌ بابا، بي‌خيال‌، سركاريه‌!» الكي‌ دارم‌ قربون‌ صدقه‌شون‌ مي‌رم‌، باورشون‌ شده‌! و بلند بلند مي‌خندد.
مي‌گويم‌: چرا جمع‌ مي‌بندي‌؟ مگه‌ چند نفرن‌؟
مي‌گويد: «حدودا 6 ـ 5 نفري‌ مي‌شن‌. البته‌ به‌ جز سه‌ نفري‌ كه‌ همين‌ امروز ديليتشون‌ كردم‌!»
مي‌پرسم‌: چطور مي‌توني‌ با احساسات‌ اونا بازي‌ كني‌؟
مي‌گويد: «اي‌ بابا، خودشون‌ ساده‌ و زود باورن‌، من‌ چي‌ كار كنم‌؟!»
او در حين‌ حرف‌ زدن‌ با من‌ حداقل‌ ده‌ پيامك‌ دريافت‌ كرده‌. هم‌ جواب‌ سؤال‌هاي‌ مرا مي‌دهد و هم‌پيام‌ مي‌فرستد. پيام‌هاي‌ عاطفي‌ به‌ قول‌ خودش‌ سركاري‌! چشم‌هايم‌ روي‌ گل‌هاي‌ قالي‌ خيره‌ مي‌ماند. و سرم‌را به‌ نشان‌ تأسف‌ تكان‌ مي‌دهم‌.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:34  توسط علی چگنی | 

آه .... چه زود تمام شد .....


چه زود آرزوهایم به باد رفت....


جوانی سرخورده و افسرده می کوشید تا خود را از این وضع رها کند . روزی به تنهایی به جنگل رفت . هنگامی که در
درخت طنابی متصل کرد . اما تنها درخت به زبان آمد و گفت : جوان عزیز، به تنه من آویزان نشو .

یک جفت پرنده بر روی من لانه کرده اند و من باید از آنها دفاع کنم . اما این کار شما ریشه مرا خشک می کند . با این کار لانه نیز تخریب

خواهد شد .

جوان با شنیدن این سخنان از این کار صرف نظر کرد . به بالای درخت رفت و شاخه دیگری را انتخاب کرد . اما هنگامی که طناب را روی

شاخه می بست ، شاخه گفت : جوان ، بهار می آید . چندی دیگر من گل خواهم داد . در آن وقت ، زنبورهای زیادی برای جمع آوری عسل

خواهند آمد و دوران خوشی برای من خواهد بود . اگر این کار را ادامه دهی من شکسته خواهم شد .

شکوفه ها از بین خواهد رفت و زنبورها ناامید خواهند شد . جوان با شنیدن سخنان مذکور ، به آرامی به سوی شاخه سوم رفت . اما این

شاخه نیزعذرخواست و گفت : برگهای من به سوی خیابان رشد می کند تا مسافران خسته بتوانند در سایه من استراحت کنند .

این کار مرا خوشحال می کند . اما اگر شکسته شوم دیگر سایه ای ندارم .در این موقع ، جوان به فکر فرو رفت و از خودش پرسید : پس

چرا من برای دیگران سودمند نباشم و با استفاده از حیات خود به دیگران کمک نکنم ؟ سپس دست از این کار کشید .

این داستان در واقع حکایت از آن دارد که اگر کسی برای دیگران سودمند نیست ، دستکم به دیگران لطمه و زیان وارد نیاورد و سعی کند

در زندگی فردی مفید برای مردم باشد . سودمندی مردم برای مردم زندگی انسان را رنگارنگ و برای او سعادت به ارمغان می آورد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:24  توسط علی چگنی | 

 سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم

 
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم


روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .

خوشبختي . پولداري . عشق . دانايي . صبر . غم . ترس . و....... هر كدام به روش خود مي زيستند .
تا اينكه يه روز.....
دانايي به همه گفت : هر چه زودتز اين جزيره را ترك كنين ؛ زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد .
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونشون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پش از عايق كاري و اصلاح پاروها ؛ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترك كردند .

در اين ميان ؛؛عشق؛؛ هم سوار برقايقش بود ؛ اما به هنگام دور شدن از جزيره ؛ متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي يه كناز ساحل آمده يودند و ؛؛ وحشت ؛؛ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار برقايق شود . ؛؛ عشق ؛؛ سريعا برگشت و قايقش را يه همه حيوانها و ؛؛ وحشت ؛؛ زنداني شده توسط آنها سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ؛؛ عشق ؛؛ نماند . قايق رفت و ؛؛ عشق ؛؛ در جزيره تنها ماند .
جزيره لحظه يه لحظه بيشتر زير آب مي فت و ؛؛ عشق ؛؛ تا زير گردن درآب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ؛؛ ترس؛؛ جزيره را ترك كرده بود . اما نياز به كمك داشت . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . درهمان نزديكيها ؛ قايق دوستش ؛؛ پولداري ؛؛ را ديد و گفت : ؛؛ پولداري‌ ؛؛ عزيز يه من كمك كن .؛
؛؛ پولداري؛؛ گفت متاسفم قايق من پراز پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد!!!
؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي قايق ؛؛ غرور ؛؛ كرد و گقت : مرا نجات ميدهي ؟؟
غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس مي كني .
؛؛ عشق ؛؛ رو به سوي ؛؛ غم ؛؛ كرد و گفت : اي ؛؛ غم ؛؛ عزيز مرا نجات بده .
اما ؛؛ غم ؛؛ گفت : متاسفم عشق عزيز من اينقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده !!

در اين بين ؛؛ خوشگذاراني ؛؛ و ؛؛ بيكاري ؛؛ از كنار عشق گذشتند ولي هرگز عشق از آنها كمك نخواست !
از دور شهوت را ديد و به او گفت : ؛؛ شهوت ؛؛ عزيز مرا نجات ميدي ؟؟
شهوت پاسخ داد : هرگز...برو به درك.......... سالها منتظر اين لحظه بودم كه بميري !... حالا بيام نجاتت بدم ؟؟؟!!!!!

؛؛عشق؛؛ كه نمي توانست نا اميد بشه رو يه سوي خدا كرد و گفت : خدايا ... منو نجات بده .
ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد : نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم .
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد .

پس از به هوش آمدن با تعجب خودش را در قايق دانايي يافت . آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از همشه . جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود .

؛؛ عشق ؛؛ برخواست به دانايي سلام كرد و از او تشكر نمود .
؛؛ دانايي‌ ؛؛ پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم كه به سمت تو بيايم . ؛؛شجاعت‌ ؛ هم كه قايقش دور از من يود نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند . پس مي بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم ! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم .؛؛ تو حكم فرمانده همه احساسها را داري ؛؛.

؛؛عشق؛؛ با تعجب گفت : پس اون صدا كي بود كه به من گفت براي نجات من مي آيد ؟؟؟؟
دانايي گفت : اون زمان بود .

؛؛ عشق ؛؛ باتعجب گفت : زمان ؟؟!؟

دانايي لبخندي زد و پاسغ داد : بله ؛ زمان ؛؛؛ چون اين فقط زمان است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه

 عشق چقدر بزرگ است

عشق بدون علم وآگاهی ودانایی واقعا یک دردسر بزرگ است وفشار این دردسرها وسختیهاست که گاهی عشق را در نظر دیگران منفور می کند

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط علی چگنی | 
 

نصف شب است آخر کجایی


زندگى اتاق انتظار كوچكى است كه پيش از ورود به جهان عدم مدتى در آن توقف مى‏كنيم پس چه احتياجى به دويدن است؟ با قبول اين واقعيت تلخ تا امروز براى اطلاع خبر مرگم به سايرين صبر كردم. خب، وقتى آدم مى‏فهمد كه قرار است بميرد اول از همه به چه كسى زنگ مى‏زند؟ در عالم واقعيت، به بدهكارانش براى دريافت هر چه سريع‏تر طلب‏هايش و به طلبكارانش براى تمديد مدت پرداخت قرضهايش اما در عالم افسانه‏هاى مينيهاليستى، طبعا" بايد آدم اين خبر ناگوار را در درجه اول به اطلاع همسر، نامزد يا محبوبش برساند پس به يكى از اين سه نفر زنگ زدم كه البته الان دقيقا" خاطرم نيست كدامشان بود بهرحال مطمئنم كه يك خانم به اسم هانی در آن سوى خط گوشى را برداشت. چون احتمال مى‏دادم كه بايد خيلى مرا دوست داشته باشد تصميم گرفتم اين خبر دردناك را طورى به اطلاعش برسانم كه هول نكند

سلام عزيزم... هنوز اسم خوبت‏رو با “ه”؟ سوراخ دماغ مى‏نويسن و عشق قشنگت‏رو با “س”؟ سه نقطه؟

وقتى با خرسندى اين حقايق مسلم را تاييد كرد ادامه دادم: خب اگه اين طوره پس بهتره بدونى من قراره جمعه اين هفته بميرم

آه سرد و تلخى كشيد اول بغض كرد بعد مكث كرد و با بدگمانى پرسيد: چطور اين قدر زود؟... تا اونجا كه من تو فيلمها ديدم تمام كسانى كه از خبر مرگشان مطلع مى‏شن سه تا شيش ماه فرصت دارن اين چه درد بى‏درمونيه كه قراره چهار پنج روزه كلكت‏رو بكنه. پيشنهاد داد:
پارسال پيرار سال‏ها من يه فيلمى ديدم به اسم ابتداى شب يا انتهاى شب يا اون وسط شب جوونك در حال مرگ فيلم، آخرش تو هواپيما تموم مى‏كنه و عشقش با همون هواپيما مى‏ره سفر خارج ببين تو كه تمام طول عمرت مارازیارت مشهد نبردی يا سفر نبردى جايى... بيا اين دم آخرى ثواب كن و براى روز پنج‏شنبه دوتا بليط دوبى يا كيش بخر

برايش توضيح دادم كه جوانك مورد نظرش در آن فيلم سرطان آپانديس يا چيزى در اين حدود داشته اما من نحوه مرگم معلوم نيست و اصلا" احتمال دارد در همان باند فرودگاه زير چرخ يك هواپيماى بدون بوق بروم و بطور فجيعى تبديل به گوشت بيفتكى بشوم. با متانت تحسين برانگيزى حرف مرا پذيرفت مجددا" آهى كشيد و گفت: پس حداقل يه متنى‏رو برات مى‏خوانم يادداشت كن و مرتب تا روز پنج‏شنبه بخون تا اين دم آخرى بهت قوت قلب بده و مرگو برات آسونتر كنه

بعد شروع كردن به خواندن يك هايكوى ژاپنى به زبان اصلى بدون زيرنويس فارسى من شعر را يادداشت كردم اما يادآور شدم كه از آن هيچ سر درنمى‏آورم البته او اعتقاد داشت چون نمى‏توانم آن را بفهمم تاثير روحى عجيب و قدرتمندى روى من خواهد داشت اما شخصا" باور داشتم كه اگر نمى‏توانم اين شعر را بخوانم مطمئنا" دليل كافى براى اين است كه چيز چرنديست. بهرحال قبل از خداحافظى گفت: مى‏دونى كه خيلى دوستت دارم و واسه همين اصلا" طاقت ديدن جون كندنت‏رو ندارم من اين دو سه روز ديدنت نمى‏آم قبرستون هم نمى‏آم چون ديدن سنگ قبرت نه دردى از تو دوا مى‏كنه و نه من اما مطمئن باش كه اسم تو هيچوقت يادم نمى‏ره و حتى... حتى اگه اسمت هم يادم بره فاميليت‏رو هيچوقت فراموش نمى‏كنم... چون اسم مغازه بزازى سر كوچمونه.”؟

از او صميمانه تشكر و تماس را قطع كردم. از آنجا كه اين مكالمه رمانتيك بدجورى احساسات عاطفى مرا تحريك كرده بود تصميم گرفتم براى هواخورى يك سر به بيرون خانه بروم و سر راه سفارش دوخت كفنم را هم به خياط سر كوچه بدهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:3  توسط علی چگنی | 

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم

بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم


يه روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم لب پنجره رفتم و در حالي كه چشمهامو ميماليدم منظره اي رو كه در اون موقع برام جالب بود ديدم همه جاي حياط پوشيده شده بود از برف نگاهي به برادر و خواهر كوچكم كه زير يك لحاف پاره پوره و كهنه که خواب بودند و پدرم كه مدتها پيش از داربست افتاده بود و گوشه نشين شده بود انداختم! وسط اتاق كاسه اي بود كه قطره قطره از سقف آب درونش ميريخت که ديگه به صداش عادت کرده بوديم

دوباره نگاهم به حياط دوخته شد ناگهان فكري از سرم گذشت با سرعت به حياط رفتم و پارويي كه در گوشه اي از حياط افتاده بود برداشتم و به طرف در دويدم مادرم مثل هميشه در حال عبادت بود و وقتي منو با اون وضعيت ديد كه به طرف در درحال دويدن هستم گفت: علي كجا داري ميري صبح به اين زودي من گفتم : برميگردم مادر، و از خانه خارج شدم

نميدونم چقدر راه رفتم ولي ديگه به محله اي رسيده بودم كه برام نا آشنا بود با تموم قدرت داد زدم : " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " دو سه بار اين جمله رو تكرار كردم توي كوچه چند تا بچه داشتن برف بازي ميكردن لباسهاي بسيار زيبايي به تن آنها بود من با ديدن آنها به ياد برادر و خواهر كوچكم افتادم كه توي خونه داشتن از سرما ميلرزيدن اونها با ديدن من به دنبال من دويدند و با برف به سر و صورت من ميزدن و من رو مسخره ميكردن من هم شروع كردم به دويدن آنقدر دويدم كه وقتي پشت سرم را نگاه كردم اثري از اونها وجود نداشت

به محله اي رسيده بودم كه با محله خودمون خيلي فرق داشت خونه ها بسيار زيبا بودند و در هاي آهني بزرگي داشتند دوباره با تموم وجود داد زدم " برف پارو ميكنيم آي برف پارو ميكنيم " چند لحظه بعد يكي از اون درهاي آهني بزرگ باز شد و آقايي با پالتوي پوست جلوي در ظاهر شد به من گفت : آهاي آقا كوچولو ميخوام سريع بري بالاي پشت بوم من و پشت بوم رو تميزه تميز كني من گفتم : چشم آقا و سريع خودم رو به پشت بام رساندم و مشعول شدم به پارو كردن برفهاي زيادي كه روي پشت بام جمع شده بود. تقريبا نيم ساعتي مشغول پارو كردن برفها بودم و بالاخره كارم تموم شد و منتظر ماندم تا آقا به بالاي پشت بام آمد و با ديدن پشت بام به من گفت : آفرين پسرم و يك اسكناس صد توماني توي دست من گذاشت من كه از خوشحالي نميدونستم چي بگم چون تا اون موقع هيچ وقت صد تومان پول نداشتم از آقا تشكر كردم و از خانه خارج شدم


دوباره همون جمله رو فرياد زدم كمي جلوتر يك در ديگه باز شد و خانومي با چهره مهربوني من رو صدا كرد و گفت : آقا كوچولو ميتوني برف پشت بوم ما رو پارو كني؟ من با عجله گفتم بله خانوم حتما بعد اون خانوم راه رو بهم نشون داد و من رفتم بالا و مشغول شدم، نميدونم چقدر دقيقه بود كار ميكردم ولي وقتي به خودم اومدم ديدم كه تقريبا همه پشت بام رو پارو كردم و اون خانوم در حالي كه يك ليوان چاي در دست داشت به من لبخند ميزد بقيه كارها رو انجام دادم و رفتم پيش اون خانوم ابتدا از من تشكر كرد سپس چاي رو به دست من داد من كه از خوشحالي سرماي شديد اون روز رو حس نميكردم چاي رو خوردم و از خانومه تشكر كردم اون خانوم هم صد تومان به من داد

تا ظهر تعداد زيادي خونه ديگه هم رفتم و پشت بامهاشونو پارو كردم جيبهام پر از پول شده بود و از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. به طرف خونه حركت كردم در راه همش به اون پولها فكر ميكردم و كارهايي كه ميتونستم با اونها انجام بدم اول ميخواستم خونمون رو كه ديگه خيلي قديمي شده بود و هر لحظه امكان داشت خراب بشه درست كنم و بعد پدرم رو كه درد ميكشيد به دكتر ببرم و مداواش كنم و بعد براي مادر و برادر و خواهرم لباسهاي قشنگ بخرم

در افكار خودم غرق بودم كه يك لحظه به خودم اومدم و ديدم كه رسيدم به محله خودمون وقتي سر كوچمون رسيدم ديدم تعداد زيادي از اهالي محل توي كوچه جمع شده بودند و ميگفتند سقف يكي از خونه ها ريخته و ..... دلم هری ريخت، چيزی که نبايد اتفاق مي افتاد، افتاده بود ....... وسقف خانه امان فرو ریخته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:31  توسط علی چگنی | 

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند

 فقط آنان که با خود چتری همراه میاورند به کار خود ایمان دارند


يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود .يه جايي توي همين شهرهاي شلوغ ما …
" توي يه محله يه كبوترباز بود كه عاشق كفترش بود . صبح و ظهر و شبش را روي بام كنار كبوترهاش مي گذروند . همه فكر و ذكر و همّ و غمش كبوترهاش بودن . مردم تنگ نظر محله كه فكر مي كردن اون براي ديد زدن خونه هاي اونهاست كه ميره روي بام و كبوترها بهونن . راه و بيراه جلوش را مي گرفتن يا مي رفتن در خونه اش بهش تذكر مي دادن . اما هيچ فايده اي نداشت كه نداشت . كم كم از دستش عاصي شدند . به كلانتري شكايت كردن . كبوترباز را گرفتند و به جرم هيزي و سوء نظر به نواميس مردم زنداني كردن . بعد از مدتي با قيد تعهد اينكه ديگه روي بام نره آزادش كردند كه بره خونه اش . از كلانتري كه اومد بيرون بي تا ب و مشتاق خودش را رسوند به خونه و يكراست رفت روي بام سراغ كبوترهاش ... اهالي محل ديدن اي بابا اين از رو نميره . يه فكر ديگه كردند و يه جايي گرفتنش و تا ميتونستن زدنش . اونقدر كه چند وقتي توي بيمارستان بستري شد ولي همين كه روي پا شد و تونست از جاش بلند بشه . برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را رسوند روي پشت بام پيش كبوترهاش . ديدند نه ! اين جدي جدي كم نمياره يه نقشه ديگه براش كشيدن . توي كمينش نشستن و يه شب كه از يه گذر خلوت رد مي شد . ريختند سرش و دست و پاش را بستند و توي يه خرابه زندانيش كردند . بعدش هم كبوترهاش را سر بريدن . چند روزي گذشت . رفت بازار و چهل تا كبوتر ديگه خريد . ديگه اين مردم محل بودند كه از رو رفته بودند . نميدونستند ديگه چكار بايد بكنن تا اين دست از كبوتربازيش برداره .... توي اون محل يه عارفي زندگي مي كرد كه خيلي مورد احترام و تكريم مردم بود . يه نفر پيشنهاد كرد : چطور به شيخ بگيم باهاش حرف بزنه شايد اثري داشت . رفتند در محضر شيخ سجاده نشين كه : يا شيخ ! براي اين مزاحم تدبيري بينديشيد ... يه روز كه كبوترباز از كوچه مي گذشت ، شيخ صداش كرد و بهش گفت مردم از دست تو شاكي و ناراضي هستند و ... شرح مفصلي من باب حق الناس و مردم آزاري و ... برايش گفت . كبوترباز در جواب عارف گفت : شيخ شما هيچ وقت عاشق شدي ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم براو ! كه عشق را فقط او سزاست و بس و... كبوترباز گفت : شيخ من از كرامات و فضايل و محسنات و شرح و بسط و فلسفه چيزي نميدونم . منم فقط عاشق كبوترهامم و عشق را فقط اينطوري مي شناسم . همچين كه پر مي كشن تو آسمون يه حالي دارم كه نميشه گفت ، انگار دنيا ماله منه . من به خاطر عشقم كتك خوردم ، زندان رفتم ، اسير شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به جون خريدم ، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا شنيدم ، درد دوري و نبودنشون را تحمل كردم ، من شبها وقتي مي خوام بخوابم آخرين حرفي كه ميزنم كبوترهامه ، صبح ها كه از خواب بيدار مي شم اولين حرفي كه ميزنم كبوترهامه . نصف شبها بلند مي شم ميرم بهشون سر ميزنم ببينم راحت خوابيدن ، چيزي مزاحمشون نباشه . اگه يه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و دونه دارن . من براي عشقم پاي جونمم وايسادم . تو كه مي گي عاشق خدات هستي ، به خاطر عشقت چيكار كردي ؟ " تو به خاطر عشقت كتك خوردي ، زندان رفتي ، اسير شدي ، رسوا و انگشت نما شدي، داغ بدنامي و ننگ تهمت را به خود خريدي، توهين و تحقير و تهديد و ناسزا شنيدي ، شبها وقتي ميخوابي آخرين حرفي كه ميزني عشقته ؟ صبح ها كه از خواب بيدار مي شي اولين حرفي كه ميزني خداته ؟ نصف شبها بلند مي شيم بهش سر بزني . تو براي عشقت پاي جونت وايسادي؟ " تو براي عشقت چيكار كردي ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:28  توسط علی چگنی | 

عشق مثل ايستادن روي سيمان خيسه هرچي بيشتر بموني

 رفتنت سخت تر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه


دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم

 

گاهی شما حس می کنید که مصیبتها و پیشامد های ناگوار به جای کم شدن بیشتر می شوند نگران و مضطرب نشوید.چشمهایتان را ببندید و با ایمان کامل چنین بگویید اراده توست ای خدا که جاری میشود و انگاه که چنین گفتید،خدا حتی اگر لازم باشد معجزه می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:0  توسط علی چگنی | 
بي تو من تنهاي تنهايم عزيز                           عابري در شهر رويايم عزيز


محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

دوست خوبم:
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان و نظرت رو بگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:42  توسط علی چگنی | 

بيست سال دیگرخواهد گذشت

و ديگر هيچ كس به بد‌حجابان فاحشه نخواهد گفت


زنی از خياباني ميگذشت؛ به سوي مقصدي نامعلوم، از مبدائي نامعلوم. نميدانم كه بود، چگونه آدمي بود، ولي برجسته بود. آنقدر برجسته كه در ميان آن هزاران آدمي كه از خيابان ميگذشتند، نظرم را جلب كرد. مثل كوهي بود كه در ميان دشتي مسطح و پهناور سر برآورده بود. فكر ميكنم تمام آن روز، تمام آن صحنه، همه به خاطر او ساخته شده بودند. جالب بود. من از پنجره اتاقي در طبقه هشتم نظارهگر گذر هزاران آدمي بودم كه حالا تنها سياهيلشگراني به نظرم ميآمدند، كساني كه صحنه را پر ميكنند و هيچگاه اسمشان در تيتراژ فيلم نمي آيد انگار كه تفالههايي بياهميتند؛ آنها همان دشت مسطح و پهناوري بودند كه حالا كوهي سربه فلككشيده از میانشان در گذر بود. من ايستاده بودم و از آن بالا، از ميان پنجره، فيلمي را تماشا ميكردم. قهرماني در گذر بود. طولي نكشيد كه زن از كادر خارج شد و دشتي تماما مسطح و پهناور برجا گذاشت. حالا تنها هزاران آدمي را ميديدم كه كمترين اهميتي برايم نداشتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:0  توسط علی چگنی | 

 کاش برگی ز دنیا ی طبیعت بودم


آدمیت سخت است


یک مهندس خبره قبل از باز نشستگی اش به تکنسین زیر دستش هشدار داد که همیشه، کم حرف زدن و بیشتر کوشش کردن درست است. این را هرگز فراموش نکن. هر کس که با مهارتش زندگی می کند، باید جایگاهی جانشین ناپذیر در کارش پیدا کند. آن تکنسین حرف های معلمش را به خاطر سپرد و آن را آویزه گوشش کرد.
پس از ده سال او با تلاش های مداوم خود یک مهندس خبره و تمام عیار شد. روزی پیش استادش رفت و به او گفت: استاد، من تا الان هیچ وقت حرف های شما را فراموش نکرده ام و دقیقا به آن عمل کرده ام. در مقابل هیچ مشکلی، اعتراضی نمی کنم و تمام تلاشم را برای حل مشکل می کنم. خدمات زیادی به کارخانه کرده ام اما چیزی که مرا خیلی آزرده خاطر می کند، این است که کسانی که از من مهارت و تجربه کمتری دارند بیشتر از من حقوق می گیرند و در پست های بهتر و بالاتری مشغول به کار هستند
.
استاد از او پرسید: آیا مطمئنید که الان خودت و کارهایت جایگزین ناپذیرند؟ مهندس جوان فکری کرد و جواب داد: بله. استاد خندید و گفت: پس وقت آن است که یک روز مرخصی بگیری
.
مرخصی بگیرم؟ مهندس جوان با تعجب پرسید
.
استاد او گفت "بله" و ادامه داد: " به هر بهانه ای که شده یک روز مرخصی بگیر. هیچ کس متوجه چراغی که همیشه روشن باشد، نمی شود و فقط اگر یک بار خاموش شود، توجه دیگران را به حضورش جلب خواهد کرد
.
تکنسین منظور استادش را فهمید و یک روز مرخصی گرفت. روز بعد وقتی سر کارش حاضر شد، رییس کارخانه او را صدا کرد و گفت که او را به عنوان مهندس کارشناس کل کارخانه انتخاب کرده و حقوقش را دو برابر اضافه کرده است. در حقیقت، همان روزی که مرخصی گرفته بود، کارخانه با مشکلات بزرگ و زیادی رو به رو شده بود و بدون حضور او هیچ کسی نتوانسته بود آنها را حل کند
.
مهندس جوان خیلی خوشحال شد و احترامش نسبت به استادش بیشتر از گذشته شد. زندگی او با حقوق دو برابر بهتر شد و بعدها هم وقتی احساس می کرد حقوقش کافی نیست، از کارش مرخصی می گرفت و تا برگشت می دید که حقوقش باز بیشتر شده است
.
سر انجام دیگر مهندس جوان خودش هم فراموش کرد که چند بار مرخصی گرفته است. فقط آخرین باری که پس از مرخصی به کارخانه برگشت، نگهبان کارخانه او را در آستانه در متوقف کرد و گفت: دیگر لازم نیست سر کار بیایید. شما از کارتان برکنار شده اید
.
مهندس جوان در حالی که به شدت ناراحت شده بود، دوباره پیش استاد پیرش رفت و پرسید: استاد، من همه کارهایم را مو به مو مطابق توصیه های شما انجام دادم. اما چرا حالا این نتیجه را گرفته ام؟ استاد جواب داد: آن روز بدون این که صبر کنی تا حرف هایم تمام شود، با عجله رفتی. درست است که گفتم هیچ کس متوجه چراغی که همیشه روشن باشد، نمی شود و اگر فقط یک بار خاموش شود، توجه دیگران را به حضورش جلب خواهد کرد اما، اگر همیشه خاموش باشد، به چشم دیگران فقط یک دردسر به نظر می رسد و چه کسی به یک چراغ خراب و بی فایده نیاز دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:5  توسط علی چگنی | 

و به دور از غوغاي روزهاي شلوغ و پر از دغدغه


راز دل نوشتن براي تو چه آرامبخش است


يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد.

شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟
دوست شيوانا تبسم تلخي کرد و گفت: مگر کسي مي تواند مصيبتي بدتر از اين را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شيوانا سري تکان داد و گفت: آري برخيز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاري کردند و شيوانا نيز در کنار گاري پاي پياده به حرکت افتاد. يک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستي رسيدند که زلزله يک سال پيش آن را ويران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شيوانا سراغ مرد جواني را گرفت که لقبش آرام ترين انسان روي زمين بود.
وقتي به منزل آرام ترين انسان رسيدند دوست بيمار شيوانا جواني را ديد که درون کلبه اي چوبي ساکن شده است و مشغول نقاشي روي پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شيوانا نگريست و در مورد زندگي آرامترين انسان پرسيد.
شيوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالي که آرام ترين انسان براي آن ها غذا تهيه مي کرد براي تاجر گفت که اين مرد جوان، ثروتمندترين مرد اين ديار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها همه اموالش را از دست داد بلکه زن و کليه فرزندان و فاميل هايش را هم از دست داده است. او آرام ترين انسان روي زمين است چون هيچ چيزي براي از دست دادن ندارد و تمام اين اتفاقات ناخوشايند را بخشي از بازي خالق هستي با خودش مي داند. او راضي است به هر چه اتفاق افتاده است و ايام زندگي خود را به عالي ترين شکل ممکن سپري مي کند. او در حال بازسازي دهکده است و قصد دارد دوباره همه چيز را آباد کند و در تنهايي روي پارچه طرح هاي آرام بخش را نقاشي مي کند و به تمام سرزمين هاي اطراف مي فروشد.
مرد تاجر کمي در زندگي و احوال و کردار و رفتار آرام ترين انسان روي زمين دقيق شد و سپس آهي عميق از ته دل کشيد و گفت: فقط کافي است راضي باشي! آرامش بلافاصله مي آيد!
در اين هنگام آرام ترين انسان روي زمين در آستانه در کلبه ظاهر شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: فقط رضايت کافي نيست! بايد در عين رضايت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و دوباره سازي را هم دايم در وجودت شعله ور سازي بايد در عين رضايت دائم، جرات داشتن آرزوهاي بزرگ را هم در وجود خودت تقويت کني. تنها در اين صورت است که آرامش واقعي بر وجودت حاکم خواهد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:40  توسط علی چگنی | 

چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه

به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره


مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام."
مرشد شاگردش را به پياده روي در جنگل پشت خانه اش دعوت كرد. در راه، مراد گياهي را به مريد نشان داد و پرسيد: "اين چه گياهي است؟"
مريد جواب داد: "بلادونا. گياهي سمي كه مي تواند هر كس را كه آن را بچشد بكشد."
مراد گفت: "اما نمي تواند كسي را كه فقط به آن نگاه مي كند بكشد. خواهش هاي منفي نيز، اگر تو را اغوا نكنند، نمي توانند آسيبي به تو برسانند."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:5  توسط علی چگنی | 

زمين با دستهاي تو در جنگ نيست
فصل ، فصل تعارف نيست


در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.
او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.
به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.
سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟
خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟!
گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:34  توسط علی چگنی | 

 ای بهار آرزوهام ای پیانو بلورینم

بنواز تا با تو از گلها بگویم

از شادی وخنده خوب رویان بگویم


این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

این داستانرا نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛میلدرد آنورMildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهءابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیارمتفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، ازآنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش راشروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدامتوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن وآهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یادبگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و بازهم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که بااتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روزرابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگرادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیارتعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجدشرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانوبیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت..
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شایدندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالاردبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قراردادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی رابنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکند چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند ونتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزدهاست؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه راکه انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهای رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّرو با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش ازمیکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاًنمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانومی‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبودکه اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنهانیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدرزندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگزنابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:35  توسط علی چگنی | 

رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند


مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟"
پير گفت: "چگونه زندگيت را مي گذراني؟"
مريد گفت: "هنوز كاري نياموخته ام. پدر و مادرم كمكم مي كنند. فكر مي كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد."
مرشد گفت: "گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي."
مريد اطاعت كرد. بعد از نيم دقيقه، پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت: "چيزي نمي بينم. خورشيد بيناييم را متاثر كرده است."
مرشد گفت: "كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند، هرگز نور را نخواهد يافت. كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد، نابينايي در انتظارش خواهد بود."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:30  توسط علی چگنی | 

عشقت را خاك كردم تا بميرد
اما سر از خاك ريشه افكند
در دل من جوانه زد و ماندگار شد


قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد
.
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود
.
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید
.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست
.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود
.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد
.
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم
.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد
.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت
.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد
!
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت
.
<<
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد
>>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود
.
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه
. . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟
!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت
.
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم
.
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد
.
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام
.
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد
.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت
:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه
.
بعد نامه یی به من داد و گفت
:
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی
))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم
.
اما جرات باز کردنش را نداشتم
.
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید
.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد
.
_
سلام مژگان
. . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم
.
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم
.
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم
!
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_
منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_
س . . . . سلام . . .
_
چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم
.
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم
.
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود
.
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود
.
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم
.
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند
!
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم
.
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت
. .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد
.
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم
. . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند
.
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد
.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد
.
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و
. . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته
.
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست
.
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد
.

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم
.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:12  توسط علی چگنی | 

کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم


دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي تاخير مي اندازد و اينك مي گويد گمان مي كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضي! از شما تقاضا دارم وي را سوگند بده كه آيا بدهكاري خودش را داده است، يا خير. چنانچه قسم ياد كرد كه من ديگر حرفي ندارم.
دومي گفت: من اقرار مي كنم كه ده قطعه طلا از وي قرض نموده ام ولي بدهكاري را ادا كردم و براي قسم ياد كردن، آماده هستم.
قاضي: دست راست خود را بلند كن و قسم ياد كن.
پيرمرد: يك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند مي كنم.
سپس عصا را به مرد مدعي داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به اين شخص دادم و اگر بار ديگر از من مطالبه كند، از روي فراموشكاري و ناآگاهي است.
قاضي به طلبكار گفت: اكنون چه مي گويي؟ او در جواب گفت: من مي دانم كه اين شخص قسم دروغ ياد نمي كند، شايد من فراموش كرده باشم، اميدوارم حقيقت آشكار شود.
قاضي به آن دو نفر اجازه مرخصي داد، پيرمرد عصاي خود را از ديگري گرفت. در اين موقع قاضي به فكر فرو رفت و بي درنگ هر دوي آنها را صدا زد. قاضي عصا را گرفت و با كنجكاوي ديواره آن را نگاه كرد و ديواره اش را تراشيد، ناگاه ديد كه ده قطعه طلا در ميان عصا جاسازي شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتي كه عصا را به دست تو داد، حيله كرد كه قسم دروغ نخورد ولي من از او زيرك تر هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:31  توسط علی چگنی | 

آشنای تو منم، بر در بیگانه مرو!


موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند! 

 اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:0  توسط علی چگنی | 

همان طور که گل پیش از آنکه شکوفا شود
نیازمند نور است, انسانها نیز نیازمند عشق اند
تا انسانی واقعی شوند.


وقتی که برای مردم ساده حرف می زنی، با تمثیل حرف بزن تا آنها خوب حالیشان بشود و احتیاج به تفسیر نداشته باشد. حالا بگذار من از خودم یک تمثیل برایت بگویم.

پیر مردی پای یک کوه بلند نشسته بود و داشت نان و پنیرش را می خورد. دید جوانی با کوله بار از راه رسید. گفت: جوان کجا می روی؟ گفت می خواهم بروم سر این کوه، ببینم آن طرف کوه چی هست. پیرمرد آهی کشید و گفت: بنشین تا برایت بگویم. و آنوقت داستانها گفت از رنجی که خودش در بالا رفتن از این کوه برده بود و دیده بود آن طرف کوه هیچ چیز نیست. جوان حرف پیر مرد را قبول کرد و پهلوی او نشست و کوله بارش را باز کرد و نان و پنیرش را در آورد. یک ساعت بعد جوان دیگری از راه رسید که او هم می خواست برود سر کوه، ببیند پشت کوه چی هست. پیر مرد گفت: من رفته ام و دیده ام که هیچ چیز نیست. جوان اولی هم گفت: من هم حرف پیر مرد را قبول کردم. جوان دوم سربالایی کوه را در پیش گرفت و گفت: اگر هم هیچ چیز نباشد، من می خواهم با چشم خودم ببینم!»

تولد کسی را که گفت: دشمنان خودتان را هم دوست بدارید، به همه مردم دنیا تبریک می گویم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:35  توسط علی چگنی | 

سوی تو سوی شهر گل افشان تو
سفر
ای کاش ...


روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !
مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:34  توسط علی چگنی | 

 بذر عشق را در قلب خود بکارید


شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد

این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!
در یک قسمت تاریک بدون حرکت. چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد

یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
.!!!
مرد شدیدا منقلب شد. ده سال مراقبت

چه عشقی !
چه عشق قشنگی
!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم
...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:0  توسط علی چگنی | 

دلم براي خجالتی ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد


دلم ميخواد بهت بگم دوست دارم روم نميشه آف ميزارم....دلم ميخواد تا On ميشی بيام که با هم چت کنيم روم نميشه تا On ميشی من Off ميشم....دلم ميخواد تو Chat Voice ها داد بزنم من عاشقم عاشق تو روم نميشه تا Voice ميدی رد ميکنم...دلم ميخواد تا پشته net بهت موبايلم رو بدم روم نميشه بهت ميگم موبايل ندارم...حالا کجايی که ببينی من چه جوری روم ميشه سند تو آل کنم که عاشقم عاشق تو عزيزم

خجالتی هم مانعی برای یک هدف عاشقانه است خدایا قبل از اینکه اینترنت عمرم قطع بشودبدون خجالت وشرم میگویم دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:1  توسط علی چگنی | 

من عاشق اويم كه رنگم شده زرد


تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني


 یکی از فقرای شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود، وقتی چشمش به غلامان عمید (یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان - با وجود غلام بودن - جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت: خداوندا، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر! روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنج خانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند.
تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر

اگر نعمتهای که خدا به ما داده با دیگران شریک شویم نوعی تشکر و سپاس  را بجا آورده ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:1  توسط علی چگنی | 

 باور کن اين سرنوشتته؟


هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند. هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام. دختر بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا تو باشي وقتي ميري دکهء روزنامه فروشی، ماشينت رو خاموش كني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا. كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن.
تقریبا اطراف محل خودمون بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم. بي اختيار، فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربهء شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم. سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد: "چرا وايستادي؟ مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟" با عصبانيت داد زدم:" لعنتي". به سرعت از محل دور شدم. از چنـد چهارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي، پارك كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم.
ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم. بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود. دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم: "الو" به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد: "الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان... مامان... مامان.. يه زانتيا بهش زده و فرار كرده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:3  توسط علی چگنی | 

 

هیچ کس لیاقت تو را بجز مادر ندارد

و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود


چند سال پیش در یك روز گرم تابستان پسر كوچكی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده كنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میكرد و از شادی كودك لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید كه به سوی فرزندش شنا میكند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش راصدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ، تمساح با یك چرخش پاهای كودك را گرفت تا زیر آب بكشد. مادر از راه رسید و از روی اسكله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میكشید ولی عشق مادر به فرزندش آنقدر زیاد بود كه نمیگذاشت او را رها كند. كشاورزی كه از آن حوالی میگذشت صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبودی كامل یابد پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری كه با كودك مصاحبه میكرد از او خواست جای زخمها را نشان دهد پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:4  توسط علی چگنی | 

زندگي يعني زنده بودن زنده بودن يعني انسان بودن

انسان بودن يعني عشق داشتن عشق داشتن يعني ايمان داشتن

ايمان داشتن يعني خدا    خدا يعني ابديت


سه میهمان به در خانه زن و شوهری جوان امدند. مرد گفت: نام شما چیست؟
اولی گفت: من ثروتم.
دومی گفت: من خوشبختیم.
و سومی گفت: من عشقم.
زن گفت : هر سه شما مدتی میهمان ما باشید.
ثروت گفت: ما سه دوستیم. اما با هم نمیتوانیم در خانه ای زندگی کنیم.
خوشبختی گفت:شما میتوانید تنها یکی از ما را به درون خانه دعوت کنید.
عشق گفت: اینک بیاندیشید که در زندگی بیشتر به کدامیک از ما نیاز مندید؟
مرد گفت: اجازه بدهید تا ما با هم مشورت کنیم.
لحظاتی بعد زن و شوهر جوان از عشق خواستند که به درون خانه بیاید. اما با کمال تعجب دیدند که هر سه وارد شدند. ثروت گفت: اگر من یا خوشبختی را دعوت میکردید ما هر کدام به تنهائی وارد میشدیم.
خوشبختی گفت: اما بی عشق یک لحظه هم دوام نخواهیم داشت.
و عشق لبخندی زد و گفت: هر جا که من باشم این دو نیز خواهند بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:7  توسط علی چگنی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ایجاد این وبلاک بهونه يست تا دست هايي رو كه دوست داريم محكم تر فشار بديم وفرصتی برای خوبتر شدن پیدا کنیم

نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
یاداشتهای یک استاد
راه سفر
امید به آزادی
پیاده رویا
دختر باران
طنز
شعرهای هادی
شب گریه های من
رازهای زندگی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان