![]() |
![]() |
|
| يكديگر را دوست بداريم ولی از عشق زنجير نسازيم |
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست كنون اي رهگذر در قلب اين سرماي سرگردان
به جاي گريه بر قبرم بكش با خون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي اين قبر اگر چه تاريک است
اگر چه سنگی سياه بر پيشانی دارد اگر چه وقتی واردش می شوی دلت می گيرد اگر چه چشمان زيبايت را می آزارد اگر چه ......... اما آنکه دلش در اين قبر آرميده دوستتان دارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:13 توسط علی چگنی |
|
|
ملتی که تاریخ خود را نمی شناسد ، محكوم به تكرار تاریخ است
قصه از این قرار است که هنگامیکه هورمهوب فرمانده آنخ آتون دستور قلع و قمح معبد آمون را (بدلیل تجاوز سربازان معبد به سیلوهای گندم) گرفت و با سربازانش به آنجا یورش برد ، در همان بحبوحه که دو طرف درگیر بودند و هنوز معبد تسخیر نشده و در دست کاهنان بود ، یکی از کاهنان معبد برای دلگرمی آمون پرستان در جواب به یکی از افرادی که سعی داشت مردم را از حمایت آمون منصرف کند ، با ذکر این جمله تاریخی و دشمن شکن بیان داشت ( نقل به عین جمله ) که :نگران نباشید ، هورمهوب هیچ غلطی نمی تواند بکند!بماند که هورمهوب به راحتی آب خوردن معبد راتسخیر و جمیع کاهنان را بازداشت و سربازانش را هم به درک واصل کرد... نکته دیگر اینکه یوزارسیف برای نابود کردن کاهنان از باب تحریم با آنان وارد جنگ شد . هرچند که در ابتدای سالهای قحطی کاهنان مقاومت کردند ، اما از سال چهارم به بعد مجبور شدند که با حکومت از در سازش وارد شوند ، چرا که دامنه تحریم بسیار وسیع شده بود. خلاصه که این سریال حاوی نکات فنی و انحرافی فراوانیست که با اندکی توجه می توانیم به آن پی ببریم . توضیح تکمیلی رو بدم موقعی که خواستن وارد معبد بشن قیر داغ روشون ریختن قیرو ولش کن جالبیش این بود که قیری که نیومدن برای تنوع هم که شده قیر روی زمین بریزن! این جوهری که ریخته شده بود روی زمین خیلی ضایع و تابلو بود!
اگر دقت كنيد هنگاميكه مردم خوشحالي خودشان را نشان ميدهند ودست يا مشت بلند ميكنندبعضي ها الله اكبر ميگويند
این دیگه آخر سوتیه چون زبان آنها عبری بوده و کلمه الله اکبر عربیه
دقت کنید شاید مرگ بر امریکاهم بشنوید اون 7 سال فراواني زماني بود كه قيمت نفت 160 دلار بود ولي ما به جاي ذخيره كردن رفتيم ميوه وارد كرديم با پولش . وام داديم براي طرح هاي زود بازده ، الكي و بدون كار كارشناسي حقوق باز نشسته ها رو زياد كرديم پول داديم كلي كاغذ ها يك متري چاپ كرديم و كلي نيرو گذاشتيم كه فرم ها ي خانوار پر كنن سيب زميني از پاكستان وارد كرديم تا سيب زميني كار هاي استان مركزي و همدان بدبخت بشن(یکی از روزنامه های کانادا نوشته بود آقای احمدی نژاد باید از یوزارسیف درس عبرت بگیرد زیرا در سالهای فراوانی ونعمت ووقتی قیمت نفت بالا بودبجای ذخیره کردن
همه ذخایر ارزی را هم با سفرهای استانی به باد داد)
البته تیرهاشون هم جالب بود. یاد تیرکمون بازی های بچگی افتادم که تیر تیرکمون رو با چوب حصیر درست میکردیم و اونقدر سبک بود که تا یک متری بیشتر نمیرفت.
سربازها تیر پرتاپ میکردند ولی تیرهاشون وسط راه برمیگشت اين سريال بسيار ضعيف توليد شده و فقط پول بيت المال را حرام كردند
اين سريال فوق لعاده اماتوري هست
ولی در کل حیف 6 میلیارد تومنی که خرج این سریال شد
با این پول چندنفراز جوانان ما می تونستند شغل داشته باشند؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:22 توسط علی چگنی |
|
|
نانوا هم جوش شيرين ميزند... بيچاره فرهاد...
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. برای اینکه مشکلات مردم حل شود باید کاری کرد تا مردم به وضع نکبت بار عادت کنند(استراتژی عالی |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:15 توسط علی چگنی |
|
|
اگر بر اثر حادثه بالم شکست باکی نیست پریدن با این بال شکسته را دوست دارم
عزیزم! امروز روز تولد مریم است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:38 توسط علی چگنی |
|
|
هیچ کس حق ندارد از بالا به کسی نگاه کند مگر اینکه بخواهد دست زمین خورده ای را بگیرد و بلندش کند
با فاميل دور هم نشستهايم. پسر جوان در جمع نشسته اما با ما نيست. يا با تلفن همراهش حرفميزند يا مرتب پيام كوتاه ميفرستد. گاهي تبسم ميكند، گاهي اخم. حركات صورتش مملو از هيجاناتمختلف است و سريعتر از هر ماشين نويسي، پيامها را تايپ ميكند، بيآنكه حتي به صفحه كليدموبايلش نگاه كند. چند ثانيه يك بار صداي دريافت پيامك او موزيك متن مجلس ما شده. بزرگترها مشغول مهيا كردنسفره شامند و با هم حرف ميزنند. كنجكاوانه از او ميپرسم: كيه؟ قضيه جديه؟ ميگويد: «نه بابا، بيخيال، سركاريه!» الكي دارم قربون صدقهشون ميرم، باورشون شده! و بلند بلند ميخندد. ميگويم: چرا جمع ميبندي؟ مگه چند نفرن؟ ميگويد: «حدودا 6 ـ 5 نفري ميشن. البته به جز سه نفري كه همين امروز ديليتشون كردم!» ميپرسم: چطور ميتوني با احساسات اونا بازي كني؟ ميگويد: «اي بابا، خودشون ساده و زود باورن، من چي كار كنم؟!» او در حين حرف زدن با من حداقل ده پيامك دريافت كرده. هم جواب سؤالهاي مرا ميدهد و همپيام ميفرستد. پيامهاي عاطفي به قول خودش سركاري! چشمهايم روي گلهاي قالي خيره ميماند. و سرمرا به نشان تأسف تكان ميدهم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:34 توسط علی چگنی |
|
|
آه .... چه زود تمام شد .....
جوانی سرخورده و افسرده می کوشید تا خود را از این وضع رها کند . روزی به تنهایی به جنگل رفت . هنگامی که در
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 23:24 توسط علی چگنی |
|
|
سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها كنارهم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند . عشق چقدر بزرگ است عشق بدون علم وآگاهی ودانایی واقعا یک دردسر بزرگ است وفشار این دردسرها وسختیهاست که گاهی عشق را در نظر دیگران منفور می کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:38 توسط علی چگنی |
|
|
نصف شب است آخر کجایی زندگى اتاق انتظار كوچكى است كه پيش از ورود به جهان عدم مدتى در آن توقف مىكنيم پس چه احتياجى به دويدن است؟ با قبول اين واقعيت تلخ تا امروز براى اطلاع خبر مرگم به سايرين صبر كردم. خب، وقتى آدم مىفهمد كه قرار است بميرد اول از همه به چه كسى زنگ مىزند؟ در عالم واقعيت، به بدهكارانش براى دريافت هر چه سريعتر طلبهايش و به طلبكارانش براى تمديد مدت پرداخت قرضهايش اما در عالم افسانههاى مينيهاليستى، طبعا" بايد آدم اين خبر ناگوار را در درجه اول به اطلاع همسر، نامزد يا محبوبش برساند پس به يكى از اين سه نفر زنگ زدم كه البته الان دقيقا" خاطرم نيست كدامشان بود بهرحال مطمئنم كه يك خانم به اسم هانی در آن سوى خط گوشى را برداشت. چون احتمال مىدادم كه بايد خيلى مرا دوست داشته باشد تصميم گرفتم اين خبر دردناك را طورى به اطلاعش برسانم كه هول نكند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:3 توسط علی چگنی |
|
|
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
يه روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم لب پنجره رفتم و در حالي كه چشمهامو ميماليدم منظره اي رو كه در اون موقع برام جالب بود ديدم همه جاي حياط پوشيده شده بود از برف نگاهي به برادر و خواهر كوچكم كه زير يك لحاف پاره پوره و كهنه که خواب بودند و پدرم كه مدتها پيش از داربست افتاده بود و گوشه نشين شده بود انداختم! وسط اتاق كاسه اي بود كه قطره قطره از سقف آب درونش ميريخت که ديگه به صداش عادت کرده بوديم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط علی چگنی |
|
|
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند فقط آنان که با خود چتری همراه میاورند به کار خود ایمان دارند
يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود .يه جايي توي همين شهرهاي شلوغ ما … |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:28 توسط علی چگنی |
|
|
عشق مثل ايستادن روي سيمان خيسه هرچي بيشتر بموني رفتنت سخت تر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
گاهی شما حس می کنید که مصیبتها و پیشامد های ناگوار به جای کم شدن بیشتر می شوند نگران و مضطرب نشوید.چشمهایتان را ببندید و با ایمان کامل چنین بگویید اراده توست ای خدا که جاری میشود و انگاه که چنین گفتید،خدا حتی اگر لازم باشد معجزه می کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط علی چگنی |
|
|
بي تو من تنهاي تنهايم عزيز عابري در شهر رويايم عزيز
محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:42 توسط علی چگنی |
|
|
بيست سال دیگرخواهد گذشت و ديگر هيچ كس به بدحجابان فاحشه نخواهد گفت
زنی از خياباني ميگذشت؛ به سوي مقصدي نامعلوم، از مبدائي نامعلوم. نميدانم كه بود، چگونه آدمي بود، ولي برجسته بود. آنقدر برجسته كه در ميان آن هزاران آدمي كه از خيابان ميگذشتند، نظرم را جلب كرد. مثل كوهي بود كه در ميان دشتي مسطح و پهناور سر برآورده بود. فكر ميكنم تمام آن روز، تمام آن صحنه، همه به خاطر او ساخته شده بودند. جالب بود. من از پنجره اتاقي در طبقه هشتم نظارهگر گذر هزاران آدمي بودم كه حالا تنها سياهيلشگراني به نظرم ميآمدند، كساني كه صحنه را پر ميكنند و هيچگاه اسمشان در تيتراژ فيلم نمي آيد انگار كه تفالههايي بياهميتند؛ آنها همان دشت مسطح و پهناوري بودند كه حالا كوهي سربه فلككشيده از میانشان در گذر بود. من ايستاده بودم و از آن بالا، از ميان پنجره، فيلمي را تماشا ميكردم. قهرماني در گذر بود. طولي نكشيد كه زن از كادر خارج شد و دشتي تماما مسطح و پهناور برجا گذاشت. حالا تنها هزاران آدمي را ميديدم كه كمترين اهميتي برايم نداشتند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط علی چگنی |
|
|
کاش برگی ز دنیا ی طبیعت بودم
یک مهندس خبره قبل از باز نشستگی اش به تکنسین زیر دستش هشدار داد که همیشه، کم حرف زدن و بیشتر کوشش کردن درست است. این را هرگز فراموش نکن. هر کس که با مهارتش زندگی می کند، باید جایگاهی جانشین ناپذیر در کارش پیدا کند. آن تکنسین حرف های معلمش را به خاطر سپرد و آن را آویزه گوشش کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:5 توسط علی چگنی |
|
|
و به دور از غوغاي روزهاي شلوغ و پر از دغدغه
يکي از دوستان شيوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوري بود. روزي اين تاجر به طور تصادفي تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بيمار گشت و در بستر افتاد. شيوانا به عيادتش رفت و بر بالينش نشست. اما مرد تاجر نمي توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر مي شد. شيوانا دستي روي شانه دوست بيمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داري آرام ترين انسان روي زمين را به تو نشان بدهم که وضعيتش به مراتب از تو بدتر است ولي با همه اين ها آرام ترين و شادترين انسان روي زمين نيز هست!؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:40 توسط علی چگنی |
|
|
چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
مريد به مرادش گفت: "من بيشتر روزم را به فكر كردن به چيزهايي كه نبايد به آنها فكر كنم و غرق شدن در آروزهايي كه نبايد در سر بپرورانم و خيال بافي هاي بيهوده گذرانده ام." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:5 توسط علی چگنی |
|
|
زمين با دستهاي تو در جنگ نيست
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:34 توسط علی چگنی |
|
|
ای بهار آرزوهام ای پیانو بلورینم بنواز تا با تو از گلها بگویم از شادی وخنده خوب رویان بگویم
این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد! این داستانرا نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛میلدرد آنورMildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهءابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیارمتفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:35 توسط علی چگنی |
|
|
رسم است زیبایی ها را می نویسند و مريدي نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوي نور هستم. گمان مي كنم كه به رسيدن به آن نزديكم. مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست؟" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 11:30 توسط علی چگنی |
|
|
عشقت را خاك كردم تا بميرد
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:12 توسط علی چگنی |
|
|
کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم
دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:31 توسط علی چگنی |
|
|
آشنای تو منم، بر در بیگانه مرو!
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود . اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:0 توسط علی چگنی |
|
|
همان طور که گل پیش از آنکه شکوفا شود
وقتی که برای مردم ساده حرف می زنی، با تمثیل حرف بزن تا آنها خوب حالیشان بشود و احتیاج به تفسیر نداشته باشد. حالا بگذار من از خودم یک تمثیل برایت بگویم. پیر مردی پای یک کوه بلند نشسته بود و داشت نان و پنیرش را می خورد. دید جوانی با کوله بار از راه رسید. گفت: جوان کجا می روی؟ گفت می خواهم بروم سر این کوه، ببینم آن طرف کوه چی هست. پیرمرد آهی کشید و گفت: بنشین تا برایت بگویم. و آنوقت داستانها گفت از رنجی که خودش در بالا رفتن از این کوه برده بود و دیده بود آن طرف کوه هیچ چیز نیست. جوان حرف پیر مرد را قبول کرد و پهلوی او نشست و کوله بارش را باز کرد و نان و پنیرش را در آورد. یک ساعت بعد جوان دیگری از راه رسید که او هم می خواست برود سر کوه، ببیند پشت کوه چی هست. پیر مرد گفت: من رفته ام و دیده ام که هیچ چیز نیست. جوان اولی هم گفت: من هم حرف پیر مرد را قبول کردم. جوان دوم سربالایی کوه را در پیش گرفت و گفت: اگر هم هیچ چیز نباشد، من می خواهم با چشم خودم ببینم!» تولد کسی را که گفت: دشمنان خودتان را هم دوست بدارید، به همه مردم دنیا تبریک می گویم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:35 توسط علی چگنی |
|
|
سوی تو سوی شهر گل افشان تو روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد. هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 0:34 توسط علی چگنی |
|
|
بذر عشق را در قلب خود بکارید شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:0 توسط علی چگنی |
|
|
دلم براي خجالتی ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد
دلم ميخواد بهت بگم دوست دارم روم نميشه آف ميزارم....دلم ميخواد تا On ميشی بيام که با هم چت کنيم روم نميشه تا On ميشی من Off ميشم....دلم ميخواد تو Chat Voice ها داد بزنم من عاشقم عاشق تو روم نميشه تا Voice ميدی رد ميکنم...دلم ميخواد تا پشته net بهت موبايلم رو بدم روم نميشه بهت ميگم موبايل ندارم...حالا کجايی که ببينی من چه جوری روم ميشه سند تو آل کنم که عاشقم عاشق تو عزيزم خجالتی هم مانعی برای یک هدف عاشقانه است خدایا قبل از اینکه اینترنت عمرم قطع بشودبدون خجالت وشرم میگویم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 23:1 توسط علی چگنی |
|
|
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
یکی از فقرای شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود، وقتی چشمش به غلامان عمید (یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان - با وجود غلام بودن - جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت: خداوندا، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر! روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنج خانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر اگر نعمتهای که خدا به ما داده با دیگران شریک شویم نوعی تشکر و سپاس را بجا آورده ایم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:1 توسط علی چگنی |
|
|
باور کن اين سرنوشتته؟ هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند. هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام. دختر بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا تو باشي وقتي ميري دکهء روزنامه فروشی، ماشينت رو خاموش كني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا. كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:3 توسط علی چگنی |
|
|
هیچ کس لیاقت تو را بجز مادر ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود
چند سال پیش در یك روز گرم تابستان پسر كوچكی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده كنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میكرد و از شادی كودك لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید كه به سوی فرزندش شنا میكند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش راصدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ، تمساح با یك چرخش پاهای كودك را گرفت تا زیر آب بكشد. مادر از راه رسید و از روی اسكله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میكشید ولی عشق مادر به فرزندش آنقدر زیاد بود كه نمیگذاشت او را رها كند. كشاورزی كه از آن حوالی میگذشت صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند دو ماه گذشت تا پسر بهبودی كامل یابد پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری كه با كودك مصاحبه میكرد از او خواست جای زخمها را نشان دهد پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:4 توسط علی چگنی |
|
|
زندگي يعني زنده بودن زنده بودن يعني انسان بودن
سه میهمان به در خانه زن و شوهری جوان امدند. مرد گفت: نام شما چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:7 توسط علی چگنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایجاد این وبلاک بهونه يست تا دست هايي رو كه دوست داريم محكم تر فشار بديم وفرصتی برای خوبتر شدن پیدا کنیم
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
یاداشتهای یک استاد راه سفر امید به آزادی پیاده رویا دختر باران طنز شعرهای هادی شب گریه های من رازهای زندگی |
|
RSS
|